بهانه ی بهار
میگفت وضعمون بد نبود ولی یادمه ترم دانشگاه که شروع میشد داییم یواشکی یه مقدار پول میزاشت تو جیبمون که اگه خواستیم کتابی بگیریم اذیت نشیم. مامانم هم تو دوران دانشجویی اون این کارها رو براش کرده بود. میگفت داییم لذتش بخشیدنه. خانومش اصلا خبر نداره. الان هم بهترین خونه و ماشین رو داره. میگفت خواهرشوهرم زنگ زد که میخواد دانشگاش رو ول کنه چون هزینهاش رو نداره بده، براش فرستادم. باعث شد خودم دانشگاه قبول شم، بعد از مدتها بیفتم تو درس. میگفت 10-15 سال کار کردم و پولش رو خرج مادر و پدرم و این و اون کردم، یه موقع به پول احتیاج داشتم گفتم اگه این همه سال پولم رو جمع کرده بودم، اینطوری نمیشد. یه دفعه از جایی که فکرشم نمیکردم چند برابرش جور شد. میگفت یه بار تو زندگیم گفتم بزار پسانداز کنم، طلا بخرم، همین پارسال. طلا ارزون شد، مجبور شدم بفروشم، کلی ضرر کردم. مامانم میگفت یکی از پسرای فامیل یه مقدار از پول تو جیبیش رو پواشکی میداد به مادر بزرگش که اگه خواست چیزی برا خودش یا نوههاش بخره، خجالت نکشه. چقدر عزت نفس اون مادر بزرگ محفوظ میموند. قشنگ اینه که قبل از اینکه طرفت اظهار نیاز کنه، دربیاری بهش بدی. خدایا به ما پول بده، دلش و هم بده که ببخشیم به این و اون. الاعمالوا بنیات. می دونم همین که آرزوشم کردم برام نوشتی.